موضوع: "خاطرات انقلاب"

تک پسر است و پدرش طلا فروش در شمال تهران است.

 

 سردار غلامحسین غیب پرور رئیس سازمان بسیج مستضعفین طی سخنانی در همایش فرماندهان بسیج کارکنان دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی در تالار فردوسی دانشگاه تهران با اشاره به ایام دهه مبارکه فجر اظهار داشت: انقلاب اسلامی، متوجه کردن انسان به سمت توحید و خداباوری بود و کار و هنر امام(ره) این است که نوع بشر را با خدا آشتی داد. غیب‌پرور ادامه داد: در قرن های گذشته کلی هزینه کردن که به مردم بگویند دین خدا توان حکومت و اداره جامعه را ندارد و تفکر لیبرالی بخوبی می‌تواند این کار را انجام دهد و برای همین دین باید به مسجد و کلیسا برود.  وی گفت: در زمان شاه مسئولین می‌گفتند

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1· 2

هدف انقلاب اسلامی تحقق اسلام ناب محمدی است.

حجت‌الاسلام ماندگاری هدف از پیروزی انقلاب اسلامی را تحقق اسلام ناب محمدی(ص) عنوان کرد و گفت: ما داشتیم از اسلام فاصله می‌گرفتیم که امام راحل(ره) آمدند و فریاد اسلام ناب را در این نقطه از جهان سر دادند.

این کارشناس امور مذهبی به اهداف اساسی مسیر تحقق ظهور امام عصر(عج) اشاره کرد و گفت: هر کس که می‌خواهد در مسیر تحقق امام زمان(عج) قرار گیرد باید 3 هدف اصلی را سرلوحه برنامه زندگی خود قرار دهد.
وی طاغوت ستیزی را اولین هدف منتظران واقعی خواند و افزود: شیطان اولین طاغوت است؛ هرکدام از ما یک طاغوت به نام نفس اماره در وجودمان رشد کرده است.
حجت الاسلام ماندگاری با بیان اینکه شهداء در اولین قدم با طاغوت درون خود مبارزه کردند، تصریح کرد: اگر در وجودمان طاغوت ستیزی نباشد یعنی مقدمه ظهور در درونمان بوجود نیامده است.

این کارشناس امور مذهبی ولایت‌مداری را دومین هدف منتظران برشمرد و گفت: کلمه لا اله الا الله یعنی اینکه ولایت پیامبر(ص) و ائمه معصومین(ع) و فرامین ولی‌فقیه عادل که نائب امام زمان(عج) است را بپذیریم  و شهداء بهترین افرادی بودند که ولایت مداری را در درون خود تعالی بخشیدند.

وی در این باره افزود: ولایت‌مداری یعنی همه امور با اجازه و اذن خداوند و ولّی خدا انجام گیرد.

حجت الاسلام ماندگاری سومین هدف انقلاب اسلامی در مسیر تحقق ظهور را  الگو قرار گرفتن  خواند و گفت: امام راحل(ره) فرمودند (این انقلاب باید بستر ظهور را برای آن یار سفر کرده یعنی حضرت ولی عصر(عج) محقق کند.)

وی ادامه داد: البته پس از گذشت سی‌و‌هشت سال از پیروزی انقلاب اسلامی، درصدی از آن محقق شده است  امّا هنوز به نقطه کمال نرسیده‌ایم.
حجت‌الاسلام ماندگاری با اشاره به حادثه ساختمان پلاسکو ضمن تجلیل از مقام شهدای آتش‌نشان اظهار کرد: کشورمان در موضوع بیداری اسلامی برای کشور‌های همسایه الگو قرار گرفته است که امیدواریم در موضوعات دیگری همچون از بین رفتن فقر نیز پیش قدم شود. 

این کارشناس امور مذهبی در پایان سخنانش افزود: در قضیه ساختمان پلاسکو گفتند باید پیش از وقوع آتش پیشگیری‌های لازم صورت می‌گرفت؛ قرآن نیز می‌فرماید پیشگیری آسمانی داشته باشید و پیش از بوجود آمدن آتش از وقوع فجایع جلوگیری کنید.

برنامه عطر عاشقی از برنامه‌های معارفی سیمای جمهوری اسلامی ایران است که هر هفته به میزبانی یکی از مساجد و بقاع‌متبرکه کشور با حضور یکی  ازوعّاظ و مداحان سرشناس کشورمان برگزار می‌شود. این برنامه ساعت 15 از طریق شبکه 5 سیما و شبکه‌های استانی پخش می‌شود. 

منبع:

https://www.tasnimnews.com/fa/news/1395/11/09/1309752/%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%82%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-3-%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1?ref=shahrekhabar

اشتراک گذاری این مطلب!

به روایت "شهید انقلابی مرضیه دباغ"...

مرضیه حدیدچی(دباغ) متولد 1318، از جمله زنان مبارز انقلاب اسلامی است که فعالیت ها و حرکت های سیاسی خود را از سال 46 آغاز کرد؛ وی در طول مبارزات خود، توسط ساواک دستگیر شد و به همراه دخترش در زندان های مخوف رژیم پهلوی شکنجه های سختی را تحمل کرد.

این مبارز انقلاب اسلامی پس از آزادی از زندان به خارج از ایران رفته و در پاریس نیز به عنوان محافظ، حضرت امام خمینی(ره) را همراهی می کند. مسئولیت هایی چون فرماندهی سپاه همدان، 3 دوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی و قائم مقامی جمعیت زنان جمهوری اسلامی ایران علاوه بر مبارزات ایثارگرانه و شجاعانه در برگ های ذرین دفتر زندگی این بانوی مجاهد به چشم می خورد. در سی و سومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بخشی از خاطرات این بانوی مبارز انقلابی را که به نقل از خودش در کتاب خاطراتش نقل شده مرور می کنیم.

سال 1352 حدود 2 ماه از شکسته شدن محاصره خانه می گذشت، اما من هیچ گاه از اندیشه لو رفتن و دستگیری فارغ نمی شدم. همسرم در این ایام چون در بازار مشکلاتی برایش پیش آمده بود به توصیه دیگر دوستانش در شرکت ملی ساختمان به عنوان حسابدار مشغول به کار شد و بیشتر ایام دور از خانه و در شهرستان به سر می برد. او شبی پس از سه ماه دوری برای دیدن خانواده اش آمده بود، من نیز تازه از سفر همدان برگشته بودم. چند روزی بود که به خاطر تولد بچه یکی از اقوام که خود در زندان بود به آنجا رفته بودم.

شبی که افراد خانواده دور هم جمع شده از احوال هم سخن می گفتیم ناگهان در خانه به صدا درآمد. دختر بزرگم رفت و در را باز کرد و آمد و گفت «مامان! پرویزخان آمده!» دریافتم که برای دستگیری ام آمده اند. شوهرم را به پشت بام فرستادم و گفتم «با تو کاری ندارند، به دنبال من آمده اند، شما بالای سر بچه ها بمانید!» پرویز و سایر مأموران از من خواستند که بدون سر و صدا همراه شان بروم. بچه ها دورم جمع شده بودند و گریه و زاری راه انداختند و داد می زدند «مامان ما را کجا می برید! مامان ما را نبرید!..».

ساواکی ها می خواستند به هر نحوی که شده آنها را ساکت کنند، می گفتند «با مادرتان کاری نداریم، پاسخ چند سؤال را که داد برمی گردانیمش، شما تا شامتان را بخورید، او برمی گردد!» به محض خروج از خانه در کوچه به فرزند یکی از اقوام داماد بزرگم برخوردم و گفتم «برو به فلانی (که از مرتبطین گروه بود) بگو که مرا بردند. مراقب خانه ما باشد»، مأموری متوجه این گفت وگوی کوتاه شد جلو آمد و سرزنشم کرد که «چرا حرف زدی؟» گفتم «او سلام کرد و من جوابش را دادم حرفی با او نزدم» ماشین شان را نشان داد و گفت «زیادی حرف نزن، برو سوار شو!»

مأموری جلوتر از من در صندلی عقب ماشین نشسته بود، دیدم اگر سوار ماشین شوم آن دیگری هم طرف دیگرم خواهد نشست و من میان آن دو قرار می گیرم. گفتم «من بین دو نامحرم نمی نشینم، به جلو می روم شما سه نفر عقب صندلی بنشینید» با اسلحه تهدیدم کردند «برو بالا! مسخره بازی در نیاور… دو تا نامحرم!» گفتم «بکشیدم ولی من بین دو نفر مرد نامحرم نمی نشینم» هر چه می گذشت زمان به نفع شان نبود، بالاخره همان طور که من می خواستم شد.

به نزدیکی های توپخانه (میدان امام خمینی) که رسیدیم، عینک دودی کاملاً ماتی به من دادند، گفتم «من عینکی نیستم» گفتند «عجب دیوانه ای است این…!» خلاصه عینک را به چشمم زدم و حرف های بی ربطی می زدم، تا خودم را بی خبر نشان دهم و گفتم «آقا هر چه زودتر سؤال های مرا بپرسید، باید زود برگردم، بچه هایم هنوز شام نخورده اند، صبح زود باید برای رفتن به مدرسه بلندشان کنم».

به کمیته مشترک رسیدیم، در کمیته فهمیدم ساواک اطلاعات زیادی از من در دست دارد، این که من با این تعداد بچه و مشکلات زیاد زندگی و با وجود زن بودنم دارای ارتباطات و فعالیت های سیاسی گسترده بودم، حساسیت شان را بیشتر برمی انگیخت.

شکنجه ها با سیلی و توهین و به تدریج با شلاق و باتوم و فحاشی جان فرسا شروع شد. چند بار دست و پایم را به صندلی بستند و مهار کردند و کلاهی آهنی یا مسی بر سرم گذاشته و بعد جریان الکتریسیته با ولتاژهای متفاوت به بدنم وارد می کردند که موجب رعشه و تکان های تند پیکرم می شد. شلاق و باتوم، کار متداول و هر روز بود که گاهی به شکل عادی و گاهی حرفه ای صورت می گرفت. در مواقع حرفه ای آنقدر شلاق بر کف پاهایم می زدند که از هوش می رفتم. بعد با پاشیدن آب هوشیارم کرده مجبور می کردند تا راه بروم که پاهایم ورم نکند. دردی که بر وجودم در اثر این کار مستولی می شد، طاقت فرسا و جانکاه بود.

یک بار وقتی در اثر درد ضربات شلاق بیهوش شدم و دوباره چشم باز کردم، خودم را در داخل اتاقی که در آن یک میز و صندلی بود، دیدم. پشتم به شدت درد می کرد و زخم هایم می سوخت. از وحشت و ترس خود را به دیوار چسباندم تا اگر دوباره برای شکنجه آمدند، پشتم از ضربات شلاق درامان بماند؛ از شدت خستگی چشم هایم را نمی توانستم باز کنم، صدای پایی شنیدم. چشم هایم را نیمه باز نگه داشتم، دیدم مأموری وارد شد خدا عذابش را زیاد کند چشم هایم را کاملاً بستم و به خدا توکل کردم.

مدتی ایستاد و رفت، طولی نکشید که دوباره بازگشت و باتومی در دست داشت؛ جلو آمد و مرا کتک زد؛ وحشی و نامتعادل به نظر می آمد، هر چه می پرسید اظهار بی اطلاعی می کردم. اثر باتوم برقی بر روی نقاط حساس بدن از جمله گوش، لب و دهان به قدری دردناک بود که کاملاً بی حس و بی نفس می شدم.

یک مرتبه…

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1· 2

خاطرات خورشید از انقلاب...


http://statics.imam-khomeini.ir/UserFiles/fa/Images/NewsPhoto/2015/20_20_20_20_Untitled-1.jpg

در مدرسه باز است یا نه

آن روزها که انقلاب در آستانه پیروزى بود و ما در کنار امام بودیم، صفات و روحیات امام همه را

متعجب کرده بود، بخصوص آن روز و آن روحیه قوى امام هرگز از یادم نمى ‏رود. لحظه اعلام

حکومت نظامی‏‏ بود، ساعت نزدیک چهار و نیم بعدازظهر ما در خدمت امام بودیم همۀ ما دلهرۀ

عجیبى داشتیم امّا امام گویی که هرگز اتفاقى رخ نداده است. ایشان در حالى که مشغول نوشتن اعلامیه

براى شکستن حکومت نظامی‏‏ بودند گفتند: در مدرسه باز هست یا نه؟ گفتیم به علت خطراتى که ممکن

است وجود داشته باشد در مدرسه را بسته ‏ایم ایشان فوراً گفتند: در را باز کنید تا مردم رفت و

آمد کنند. و فردا شب که شب 22 بهمن بود و احتمال بمباران و کودتاى نظامی‏‏ می‏‏رفت هر چه از امام

تقاضا کردیم که مدرسه را ترک کنید و فعلاً در جاى دیگر بمانید، ایشان در جواب ما با اطمینان

خاطر می‏‏گفتند: «هر که می ‏‏ترسد برود، من اینجا هستم. »


حجة‏الاسلام والمسلمین ناطق نوری - پا به پاى آفتاب – ج 4 -  صص 280 و 279


 

 از اتاق خودم بیرون نمی‏ روم

 

فرماندار نظامی اعلام کرد هر کس ساعت چهار بعدازظهر بیرون بیاید کشته خواهد شد. امام ما را

خواستند چند جمله مرقوم فرمودند: بر همه لازم است که ساعت چهار بعدازظهر در خیابانها باشند

و باید استقامت نمایند. آخرین جنگ شروع شد. احتمال حمله به جایگاه امام می ‏رفت. مکانی در

پشت مدرسه علوی برای امام در نظر گرفتیم. از امام عزیز خواستیم که برای استراحت به آنجا

تشریف ببرند، فرمودند: من از این اتاق خودم بیرون نمی ‏روم. شماها اگر می‏ ترسید مرا بگذارید و

بروید.

خاطرات شهید محلاتی

اشتراک گذاری این مطلب!